☺سیاه مشق های زندگی ِ خصوصی خانم الف ☺

کاملا خصوصی نوشت : هیس !!اما جدی نگیر

با زن دایی داشتم می رفتم خونشون ، همسایشون یه آقای پیری بود .مجبور شدیم واستیم به احوالپرسی، بعد خداحافظی دوباره اومد دنبالمون ..

کلی نگاهم کرد و به زن دایی  گفت که چه نسبتی باهات داره ..

دوباره قیافشو جدی کرد و گفت چند سالته دختر ؛ حس کردم یه ناظم داره ازم سئوال می پرسه ،  با دستپاچگی گفتم 25

بعد دوباره نگام کرد و پرسید تحصیلات داری ؟؟

گفتم : بله

خلاصه خواستگاری این مدلی ندیده بودم که دیدم

خیلی پیرمرد بامزه ای بود مث ِ این مادر شوهرا که می رن تحقیق :))

امیدوارم دوباره نبینمش چون از جواب دادن به این سئوالا خوشم نمی یاد

چهارشنبه ٧ اسفند ۱۳٩٢ | ٧:٢۸ ‎ب.ظ | Miss E | نظرات () |

بعضی دوستی ها که عمیق باشه دیگه نمی تونی بهش بگی فلانی دوستم ِ ؛نا خوداگاه می گی رفیقمِ :)

بهم زنگ می زنه و حالم رو می پرسه

می گه خیلی وقت ندیدمت چرا دیگه سمت ما نمی یای ؟

می خندم و می گم تو شاعری و من با شاعرا میون خوبی ندارم :)

مکث می کنه و بی مقدمه می پرسه

الی هنوز می خندی ؟؟

دوباره می خندم و می گم باید گریه کنم به نظرت ؟

می گه : نه ولی من خنده هاتو دوست دارم

 

 

آدمایی که زیاد می خندن دلیل بر این نیست که همه چی آرومه ....:))

چهارشنبه ٧ اسفند ۱۳٩٢ | ٧:٢۱ ‎ب.ظ | Miss E | نظرات () |

بیست و چهار بهمن یک روز نوستالژیک واسه من بود ، برای کنکور phd حوزه ی امتحانیم دانشگاه تهران مرکز بود ساختمون شماره ی 3 طبقه ی آخر ، همون جایی که کنکور ورود به دانشگاه یعنی کنکور کارشناسی رو دادم .

واسه ورود به حوزه باید بازررسی بدنی می شدیم ، منم که حسابی غلغلکی تا خانومه نزدیک من می شد من می خندیدم ، دیگه بازرسا هم خندشون گرفت ؛ گفت خانوم بیا از دور می بینم :))

به نظرم آزمون دکتری به مراتب آسون تر از ارشد بود ولی خوب من آمادگی نداشتم ؛ ایشالله که سال دیگه سال خوبی باشه و هم چنین برای من تا بتونم قبول بشم .

شنبه ۳ اسفند ۱۳٩٢ | ٦:٠۱ ‎ب.ظ | Miss E | نظرات () |

این روزها ؛ چقدر شبیه خودم نیستم .

بانو می گه اگر دیگران به تو دروغ می گن تو دروغ نگو، سکوت کن ، خودتو شرح نده که نقطه ضعفت بشه .

می گم بانو نمی تونم !وقتی حرف تو دلم می مونه  ؛ قلبم سنگین می شه ، درد می گیره .

تو قلبم جایی واسه خودم نمونده و این بدترین اتفاقی که ممکن ِ بیوفته ، خیلی وقت ِ بی دلیل خودمو دوست ندارم  و این اندوه ِ بزرگی ِ که این روزا اذیتم می کنه .

من همیشه خندیدم ؛ گذشتم ، بخشیدم  بدون اینکه انتظار جبران داشته باشم .....

من یادم رفت توی قلب اگر جای دوست داشتن هست ؛ جای نفرت هم هست و اگر جایی برای گذشت هست جایی برای فراموش نکردن هم هست ....

قلب جای احساسات ِ متضاد ِ که باید در تعادل باشند ؛ من این تعادل رو بهم زدم و نتیجه اش شکستن مداوم خودم شد

 

می شکنم با بزرگترین اندوه ِ بی دلیل

دوشنبه ٢۱ بهمن ۱۳٩٢ | ٧:٢٧ ‎ب.ظ | Miss E | نظرات () |

این روزا هر صبحی که بیدار می شم ؛ البته صبح که چه عرض کنم هر لنگ ظهری که بیدار می شم تو رختخواب می گم خدا جونم سوپرایز امروز چیه ؟!

باید به بعضیا گفت درست ساده ام ؛ درست به روتون نمی یارم ولی احمق نیستم .کاشکی کسایی که دوسشون داریم ما رو دچار تردید نکنن .

شنبه ۱٩ بهمن ۱۳٩٢ | ۱:٢٢ ‎ق.ظ | Miss E | نظرات () |

به دختر خاله جان می گم من زیادی زود باورم نمی دونم آدمایی که می گن دوسم دارن راستکی می گن یا دروغکی ....

دختر خاله جان فرمودن الی اگه کسی واقعا دوست داشته باشه تو رو یه تیکه از وجود خودش می دونه ؛ بهت اهمیت می ده و واسش مهمی و ...و ... . و.....

بعد این حرفا فهمیدم هیشکی نگرانم نیست :)

جمعه ۱۸ بهمن ۱۳٩٢ | ٢:٤٧ ‎ق.ظ | Miss E | نظرات () |

بعد مدت ها یکی از همکلاسی های دوره ی ارشدم بهم مسیج داد .در این بحران بی مسیجی که هیشکی دیگه حالمم نمی پرسه این مسیج نوبری بود .

نوشت :الی جون سلام ؛ دفاع کردی ؟خوبی ؟؟

نوشتم : سلام عزیزم خوبی ؟؟ بله دفاع کردم بالاخره ..

نوشت : الی جون شما دندون عقلت رو کشیدی؟

نوشتم : نع

(واقعا هدفش رو از این سئوال نفهمیدم و مسیجی که دیگه ادامه ای نداشت )

چهارشنبه ۱۱ دی ۱۳٩٢ | ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ | Miss E | نظرات () |

از ساعت 6 عصر تا حالا که این پست رو می ذارم  و از 11 گذشته داشتم ریاضی پایه پنجم به درسا درس می دادم ؛ الان هنگم از بس هی تکرار کردم ...

باید کم کم شروع کنم به تغییر دادن زندگیم دارم به تکرار می رسم و این اصلا واسم خوشایند نیست .

بابا همیشه از خودی ها ضربه های مهلکی خورده بهش می گم چرا از اشتباهاتت درس نمی گیری ؛ می گه نمی دونم . کاشکی اطرافیان این قدر از گذشت یکی سوء استفاده نکنن .

همیشه محکومیم به سکوت .

یکشنبه ۸ دی ۱۳٩٢ | ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ | Miss E | نظرات () |

به هیچی فکر می کنم و این یعنی امروز بی دغدغه بود اما پر از روز مرگی که منزجرم می کنه 

دوشنبه ٢ دی ۱۳٩٢ | ۱:٥٧ ‎ق.ظ | Miss E | نظرات () |

تولد بانو بود دوس داشتم کار می کردم و همه ی حقوقمُ واسش کادو می خریدم .

حوصله ندارم خاطرات مزخرف این روزا رو بنویسم ؛ حالم بهتر شد می نویسم .

 

 

چهارشنبه ٢٧ آذر ۱۳٩٢ | ٥:٠۱ ‎ب.ظ | Miss E | نظرات () |

فکر کردم اگه برم مسافرت حالم خوب می شه ؛ اونم شمال ؛ دریا ؛ جنگل ...

6 روز مسافرت هم حالم رو خوب نکرد ...

امروز چقد بد بود دختره همسایه ی خونه مادرجون تصادف کرد کلی دپ شدم و دلم گرفته ، انگاری زیادی حالش خوب نیس ؛ خدا جون خوبش کن

 

بعدا نوشتم دختر همسایه از کما اومد بیرون ، مرسی خداجون

شنبه ۱٦ آذر ۱۳٩٢ | ٩:۱٥ ‎ب.ظ | Miss E | نظرات () |

از چشمم که افتاد

دیگر به قلبم بار نگشت

همه ی مسیرها

برای آمدنش مسدود بود

 

+ نمی دونم چرا

+ هفته ی قشنگیه به امید خدا لبخند

یکشنبه ۱٠ آذر ۱۳٩٢ | ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ | Miss E | نظرات () |

شیشه ی عمر جوونیمو شکستم ...

 

+ این روزای دلگیر ؛ این روزای دلتنگ ، خسته ام کرد

جمعه ۸ آذر ۱۳٩٢ | ٥:٢٢ ‎ب.ظ | Miss E | نظرات () |

بچه که بودم مادرجون خیلی دوسم داشت ؛ خوراکی می خرید یواشکی می دادشون به من ؛ یه بار یه بستنی یخی ِ پرتغالی خرید منو برد تو آشپزخونه گفت : بگیر ؛ زودی بخورتش تا بچه ها نبینن واسه تو خردیم فقط .

مزه ی اون بستنی ِ یواشکی هنوز یادمه .

هنوز که هنوز می دونم منو بیشتر از همه دوس داره ؛ یعنی عاشقشم

جمعه ۸ آذر ۱۳٩٢ | ۱:٤٦ ‎ق.ظ | Miss E | نظرات () |

چند وقتیه اژدر زیر درخت توت مجنون نیس ، وقتایی که بود دوسش نداشتم ، سرش داد می کشیدم و می گفتم : زشت ِ برو بینیم ...

اژدر هم کلی بی اعتنا به حرفام خرامان خرامان از جلو پام رد می شد ..

دوسش نداشتم ولی وقتی زیر درخت توت مجنون ِ جلوی خونه نیس می گم نکنه مُرده ...

درسا می گه امروزی اژدر رو تو سطل زباله سر کوچه دیده اما لاغر شده ؛ قبلا واسه خودش پلنگی بود ...

+ اژدر مث همه ی گربه ها چش سفید بود و البته خیلی از آدم ها هم مث اژدر چش سفیدن

چهارشنبه ٦ آذر ۱۳٩٢ | ٦:۳٩ ‎ب.ظ | Miss E | نظرات () |

می تونست بعد از دفاعم پر از خاطره های قشنگ باشه ؛ پر از خاطره های صورتی ، سبز ، آبی ؛ اما همش خاکستری بود ...

خاطرات خاکستری رو دوس ندارم !

"پ" می گه : الی ِ سابق نیستی چقد تو خودتی ؛ می گم دارم به عرفان نزدیک می شم همین !

شاید یه روزی برم یه جای دووووووور؛ یه جای دور که دوباره خودمو پیدا کنم .

گاهی اوقات حرفای گفتنی زیاده ولی بازم نمی دونی چی باید بگی این یعنی الانه من ؛ نقطه سر خطیول

سه‌شنبه ٥ آذر ۱۳٩٢ | ٦:٢٦ ‎ب.ظ | Miss E | نظرات () |

فاصله ِ خر است ؛ نمی تونه تو رو از دنیام دورت کنه .

من همیشه عاشق بارونم ؛ عاشق ذرت مکزیکی تو هوای سرد ؛ عاشق بستنی نسکافه ای ؛ عاشق شوخی های مسخره ؛ عاشق دیوونه بازی ؛ عاشق کتاب خوندن ؛ عاشق بوی خاک بارون خورده ؛ عاشق جودی ابوت و کلاه قرمزی ؛ عاشق دوس داشتن کسایی که دوسشون دارم ....

چقد سئوال که نمی دونم :

1) تو هم بارونو دوس داری ؟؟

 

+ دلتنگم ، همین ، نقطه سر خط

+ خانم الف خاطرات سریالی روزهای اخیرش رو فراموش کرد ؛ شاید هم خواست فراموش کنه

یکشنبه ٢٦ آبان ۱۳٩٢ | ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ | Miss E | نظرات () |

شدیدا با آنتوان روکانتن شخصیت  اول رمان تهوع  اثر ژان پل سارتر احساس هم ذات پنداری می کنم ...

تهوع ؛ تهوع ؛ تهوع

این تهوع توی وجود من نیست ، وقتی تو بی آرتی واستاده بودم از توی میله ها به سراغم  اومد و هر لحظه زیادتر شد ، همه ی روزمو این تهوع پر کرد ...

تهوع از همه ی حرکات ملو درامیک یا حرکات اپیدمیک ؛ تهوع از تظاهر تظاهر تظاهر ...

تهوع از هوا ، انگار همه ی حجم هوا یک فشار ِ یک دست بود روی همه ی بدن من ، حس کردم دستام اذیتم می کنن ، سرگیجه دارن ، کاش مث روکانتن گوش دادن یک ترانه و موسیقی بتونه این حس تهوع رو از من بگیره ...

 

تا حالا دچار تهوع از آدم ها شدید ؟؟ مثلا از بعضی نگاه ها ، از بعضی لبخند ها و ..... تهوع می گیرم ....

 

+ نویسنده روی یک کاغد سفید خزعبلات بالا می آورد

یکشنبه ۱٢ آبان ۱۳٩٢ | ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ | Miss E | نظرات () |

به دنیا اعتمادی نیست

همین !تموم شد؛ رفتابله

پنجشنبه ٩ آبان ۱۳٩٢ | ٥:۳٢ ‎ب.ظ | Miss E | نظرات () |

مث پس کوچه های پایـــــــــــیزم

ریه هام خش خشن ، پر از برگن

 

+........

مث ابر بهار درکم کن

شنبه ٦ مهر ۱۳٩٢ | ٦:٠٠ ‎ب.ظ | Miss E | نظرات () |

به بهانه ی تولد یک دوست پای هزاران پیام تبریک نوشتم :

پرنده ها با لهجه ی پاپیتال های خانه ی مادربزرگ به تو سلام می گویند و تو در عمق یک هجرت شروع نشده به کارناوال مورچه ها خیره می مانی .....سلام پرنده ها را ؛جواب باید آن ها زبان ِ سکوت را نمی فهمند...

 

نخواند، ندید،رد شد ..

دوشنبه ٢۸ امرداد ۱۳٩٢ | ۳:۳٤ ‎ب.ظ | Miss E | نظرات () |

سه‌شنبه ۱ امرداد ۱۳٩٢ | ٢:٠٧ ‎ب.ظ | Miss E | نظرات () |

عشقت نه سرسریست که از سر بدر شود
مهرت نه عارضی است که جای دگر شود
عشق تو در درونم و مهر تو در دلم
با شیر اندرون شد و با جان بدر شود

(شما خیلی زودباور هستی ، به همین جهت فریب می خوری اما از آنجایی که قلبی مهربان داری خداوند به شما کمک می کند
امروز یه پسر بچه این فال رو گذاشت رو کیفم ،گفتم من که فال نخواستم . وقتی برش داشت. دلم سوخت خریدم ازش ؛دیگه حضرت حافظ هم فهمید من افکارم قد باب اسفنجی رشد کرده ؛ با این تفال از خودم نا امید شدم از این به بعد هر کسی رو دیدم باید بگم تو گرگ حقه بازی ؛کلک می خوای بسازی ؛باشد فریب نخورم و رستگار شوم )

شنبه ٢٩ تیر ۱۳٩٢ | ٧:۱٧ ‎ب.ظ | Miss E | نظرات () |

جلسات شعر خیلی رفتم و شعر خوانی دیگران رو خیلی شنیدم ولی فردا برای اولین بار می خوام به یک کارگاه شعر برم و باید فردا ثبت نام کنم ، نمی دونم می تونه به نوشتنم کمک کنه یا نه ...

یکمی هیجان زده می باشم ، یکی نیس بهم بگه دختر وقت گیر آوردی تو این اوضاع

خجسته می باشم کاریشم نمی شه کرد

سه‌شنبه ۱۸ تیر ۱۳٩٢ | ٦:٤٦ ‎ب.ظ | Miss E | نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

پنجشنبه ۱۳ تیر ۱۳٩٢ | ٩:٢٥ ‎ب.ظ | Miss E | نظرات () |

www . night Skin . ir